نوشتنی های یک مشاور کسب و کار(فنآوری_اطلاعات)

نمیشود بدون ارتباطات اجتماعی از نوع کسب و کار به یک زندگی سالم دست پیدا کرد
نمیشود معامله کرد بی آنکه تعامل داشت
نمیشود زندگی کرد و شاغل نبود

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات یک مشاور» ثبت شده است

راز پولدار شدن یک عدد مرحومِ مقهور شده

این داستان واقعی است

تا زمانی که بر اثر یک بیماری ناشناخته ریغ  رحمت را سر کشید با او  قهر بودم . 
از مردنش خوشحال نشدم ولی راحت  شدم چون آشتی کردن با او خط قرمز من شده بود علت قهر کردن هم چیز پیچیده ای نبود . 
در یک ملاقات کمک به فامیل محروم که مادرم و دخترم هم همراهش بودند به دختر ۷ ساله من هم یک چک پول داده بود . درست زمانی که از لحاظ مالی بسیار ضعیف بودم شبانه رفتیم درب منزلش و چک پولش را پس دادیم و یک فحش آبدار هم به او دادم و همان شب با او قهر کردم . 
لعنتی روز به روز هم داشت پولدار می شد این را از شامهای خیراتی که می‌داد می فهمیدیم ولی من از او خوشم نمی آمد علتش یکی همان چک پول بود که گفتم  و دیگری شوخ طبعی افراطی و ناجورش  بود .

حالا فکر نکنید چون پولدار بود از او بدم می آمد بلکه جان شما فقط به خاطر بی تربیتی اش بود. 
روزی که فوت شد با خیال راحت به مراسم ختمش رفتم چون میدانستم ناهار حسابی خواهم خورد بدون آنکه مجبور شوم با او سلام علیک بکنم . 
و از آن روز دوستی من با مرحوم تازه پا گرفت 
یک روز رفتم سر قبرش و از او پرسیدم بگذریم که باتو قهر کرده ام ولی راستش را بگو چطوری پولدار شد ای
 شب به خوابم آمد و گفت... راز پولدار شدنش را بگذارید بین خودم و آن مرحوم بماند .

شما چه فکر میکنید؟ 
کامنت کنید

دلال مشاوره

از شما خواهش می کنم فکر نکنید که من آدم خشنی هستم ولی آن روز واقعاً دوست داشتم این آدمی که دارم به او مشاوره می‌دهم را بندازم تو استخر سوسمارها .

علت عصبانیت من این بود که بعد از ۸۰ جلسه مشاوره این سؤال را می شنیدم که جناب چوپانیان الان به نظر شما چه شغلی مناسب من است . 
گاهی فکر می‌کنم مراجعین من دوقلو هستند و در برخی جلسات قل دیگرشان را صرفا جهت خنده می‌فرستند یعنی آنقدر از ماجرا پرت هستند که دیوانه میشوم و مجبورم همه چیز را از نو برایشان تفهیم کنم . 
دیروز یکی از همین مدل مراجعینم که هیچ وقت به پیشنهاداتم عمل نکرد از دنیا رفت. نفس راحتی کشیدم و نگران نبودم که دیگر مرا دچار عذاب وجدان می کند .

خبر مرگش را تلفنی همسر آن مرحوم اطلاع داد و من را برای مجلس ختمش دعوت  کرد
 در پایان مکالمه گفت همسرم خیلی از شما تعریف میکرد
پرسیدم ممنون میشوم بفرمایید دقیقاً با چه تعابیری از من تعریف می‌کردند . 
گفت همسرم همیشه میگفت آدمی صبورتر از شما نمی شناخته پیش هر مشاوری که رفته بود عذر او را در جلسه سوم خواسته بودند  پرسیدم خدا بیامرز بالاخره توانست شغل مناسبی برای خودش پیدا کند؟
گفت ایشان مالک یک مجتمع تجاری اداری بود!!! پرسیدم پس چرا می آمد پیش من برای مشاوره؟
گفت اگر مزاحم شما می شد علتش این بود که به مستاجرینش مشاوره شغلی می‌داد و هر جلسه به جای یکی از آنها می‌آمد پیش شما و نقش او را بازی می کرد!  از ایشان تشکر کردم و آدرس دقیق مسجد رستوران را پرسیدم.

پی نوشت : زمان این داستان را قبل از شیوع کرونا فرض کنید در آن زمانها بهره برداری از مسجد و رستوران خطرناک نبود

#خاطرات_یک_مشاور
#دلال